تبليغاتX
(بهترين مردم كسي است كه به مردم نفع برساند. - حضرت علي(عليه السلام بسم الله الرحمن الرحیم - ایمان به خدا
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ساعت 8:3

داستان دربارۀ یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیلۀ قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظۀ سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟
مرد گفت: ای خدا نجاتم بده.
- واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
- البته که باور دارم، من به تو ایمان دارم...
- اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
یک لحظه سکوت .... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زدۀ مرده را پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

نوشته شده توسط KzM | لینک ثابت | موضوع: حکمت 
 

Copyright © 2009 by kzmabedi - All rights reserved

'this page is best viewed with Browser Mozila-FireFox | with 1280x1024 resolution

Islamic Republic of Iran - Tehran

شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات